
هميشه ميخواستم که شمع باشم، بسوزم، نور بدهم و نمونهاي از مبارزه و کلمه حق
و مقاومت در مقابل ظلم باشم.
ميخواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم
و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. ميخواستم در درياي فقرغوطه بخورم
و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. ميخواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري
و آسمان پايداري خود بلرزانم.
ميخواستم ميزان حق و باطل باشم
و دروغگويان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا کنم.
ميخواستم آنچنان نمونهاي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند،
طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت
مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند...
خدايا!
تو را شکر ميکنم که دريا را آفريدي، کوهها را آفريدي و من ميتوانم
به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بينهايت به پيش برانم
و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم
و فشار زندگي را ناچيز نمايم...
خدايا!
تو را شکر ميكنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم
و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا
که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم...
خدايا!
تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم.
تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فرياد کردي که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم.
تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي
و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي...
خدايا!
تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي.
لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي.
شهيد مصطفي چمران

بی جواب مگذار
جواب سلام راباعلیک بده....جواب تشکر را با تواضع
جواب کینه را با گذشت
جواب بی مهری را با محبت....جواب ترس را با جرأت....جواب دروغ را با راستی
جواب دشمنی را با دوستی....جواب زشتی را به زیبایی
جواب توهم را به روشنی
جواب خشم را به صبوری....جواب سرد را به گرمی
جواب نامردی را با مردانگی....جواب همدلی را با رازداری....جواب پشتکار را به تلاش
جواب اعتماد را بی ریا
جواب بی تفاوت را با التفات....جواب یک رنگی را با اطمینان
جواب مسئولیت را با وجدان
جواب حسادت را با اغماض....جواب خواهش را بی غرور....جواب دورنگی را با خلوص
جواب بی ادب را با سکوت....جواب نگاه مهربان را با لبخند
جواب لبخند را با خنده
جواب منتظر را با نوید....جواب گناه را با بخشش
وجواب عشق چیست جزعشق؟
هیچوقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار...
مطمئن باش هرجوابی بدهی...یک روزی...یک جایی به توبازمی گردد...!!!

رنگ رخسارت خبر می دهد از سر ضمیر
چه کسی روی کتاب عمر تو «پایان» نوشت
.
.
.
.
.
تكليف يك كبوتر پـهلو شكـستـه چـيست؟وقتي در آشيانه اش آتـــش به پـا شده سـت..

آدم گاهی می شنود که می گویند یک مقداری هیزم آوردند و در را آتش بزند و الخلاص !
گیرم هم در جواب می گویی :
" آتش بگیر تا ببینی چه می کشم / احساس سوختن به تماشا نمی شود "
باشد ..
اما تازگی ها چیزی شنیده ام / که بد می سوزاند جگر من را تا عمق !
آن هم اینکه وقتی برای بار دوم قنفذ ملعون اعلام کرد بروید هیزم بیاورید ، من هم می آورم ،
همه ی مردم دسته
دسته هیزم آورند و بانگ تکبیر می گفتند ..
" این مقدار هیزم به گواه تاریخ برای در سوزندان نبود ، برای خانه سوزندان بود "
آن هم خانه ی دختر پی غم بر !
فاطمه جانم !
به روز لحظه شماری کنم که شب برسد
کنون که شب شده ، ای کاش نَبوَدش سحری
..
خدا کنه صبح نمی شد زهرا جان آخه می خوام بشینم گریه کنم پهلوت !
باید برم !
آخه از طرفی می ترسم صبح بشه / اینا قبرت رو پیدا کنند ..
از طرف دیگه دلم پهلوی زینبه ..
دعایی به حال علی خسته کن !
اما فاطمه جانم !
ز کوچه ای که در آن با رخت جسارت شد
تمام عمر از آن جا نمی کنم گذری
.
.
.
گل یاس رو کی دیده تو گلخونه بسوزونند !؟
.
.
.
.
دلم به وسعت غریبی بی مزارت گرفته ای مادر ...

